محمد تقي جعفري

153

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي )

باشد و با هر مهارتى كه ادا شود ، اين مطلب را در بر دارد كه من هدف و ديگران وسيله اينست زندگى سعادتمند من اينست آن زندگى كه رضايت مرا جلب مىكند اينست آن زندگى كه فضيلت و هدف نهائى زندگى مرا تأمين مىنمايد ( 1 ) پيشتازان قافلهء انسانيت ، آنان كه براى بشريت خواستار « حيات معقول » بوده‌اند ، مانند پيامبران و رشديافتگان عقلى و وجدانى كه با اشكال گوناگون در جوامع ظهور نموده‌اند ، همهء تلاش و كوشش خود را صرف آشنا ساختن مردم با ماهيت زندگى طبيعى محض و حقيقت « حيات معقول » نموده‌اند ، تا بتوانند از شمارهء كاروانيان زندگى طبيعى محض كاسته و بر قافلهء خواستاران « حيات معقول » بيفزايند . بعبارت كلىتر : از همان آغاز تاريخ انسانى عوامل متعددى وجود داشته است كه تفسير و توجيه زندگى را بالاتر از آنكه مردم معمولى در آن غوطه ورند ، ضرورى

--> ( 1 ) رضايت و خوشى و احساس سعادت در زندگى يكى از بيماران قدرتپرستى را كه در مجلد ششم ص 69 نقل كرده‌ايم ، توجه فرمائيد : « ما تپه‌ها را كه از جنگلهاى سرسبز پوشانده شده بود به حريق كشانديم ، مزارع و دهكده‌ها به هنگام سوختن در عين حال كه گمراه كننده بود ، ما را بسيار سرگرم ميكرد ( خوب توجه كنيد كه سوختن مزارع و جانداران و انسانها چقدر موجبات سرگرمى و رضايت اين بيمار قدرت را در زندگى فراهم كرده بود ) . . . تا اين كه مىگويد : « خدايا ، به ياد دارم كه چهارپايان به چه شتاب و هراسى فرار مىكردند . . . مىدانيد خيلى خوشايند بود وقتى كه توانستم سقف پوشالى كلبه اى از بوميان را كه با انبوه درختان تنومند و بلند احاطه شده و به سهولت هدفگيرى نمىشد ، هدف قرار دهم » ( خوب دقت فرمائيد ، اين قدرت زده نمىگويد : من دشمن خطرناك خود را به حكم جبر دفاع از حيات از پاى در مىآوردم بلكه مىگويد : « مىدانيد خيلى خوشايند بود » چه چيز خوشايند بود سوزاندن سقف پوشالى كلبهء بوميان كه جان داشتند عبارت بعدى اوج سعادت و رضايت و هدف زندگى اين قدرتپرست را به خوبى نشان مىدهد . و مىگويد : « ساكنين كلبه بعد از مشاهدهء عمل قهرمانى من ( كاملا دقت كنيد ، مىگويد : عمل قهرمانى من ) مانند ديوانگان فرار را برقرار ترجيح دادند . . . پنج هزار حبشى در حالى كه بوسيلهء دائره اى از آتش محاصره شده بودند ، اجبارا به انتهاى خط آتش رانده شدند آنجا كه جهنمى سوزان برپا شده بود » ( قدرت - تأليف راسل ترجمهء آقاى منتصرى ص 70 و 71 نقل از موسولينى